تبليغاتX
شب نوشته ها - The curious case
سرشارم از تبسم ، لبریزم از ترانه ، پای تو در میان است ، با این همه بهانه

ازشما و خدايتان چه پنهان مدتي است خجالت مي‌كشم بگويم وبلاگ دارم. كمي تا قسمتي فضاي وبلاگستان اين مدت متمايل به ابرهاي قهوه‌اي است. ابرهاي قهوه‌اي هم كه مي‌دانيد وقتي ببارند آدم را «چيز»ي مي‌كنند و وقتي آدم چيز شود بوي چيز مي‌دهد و وقتي از او بپرسند چه فعاليت‌هاي فرهنگي داريد مجبوريد بگوييد: اينجانب در اين مرز پر ...هر - گلاب به رويتان - وبلاگ‌نويس هستم. می گوید چرا ؟ نگاهی به وبلاگ های "ساحل رستاخیز" و یا "حس ندامت" بیاندازید خود همه چیز دست گیرتان می شود.

اما در زندگی آدمهایی هستند که مثل خوره روح انسان را چه در انزوا باشند و چه زرت و زرت، زرت و پرت کنند‏، می خورند و می خراشند. من نمی دانم منظور صادق هدایت از این جمله در اول ‏بوف کور چه بود. لیکن می دانم عقرب به اقتضاي طبيعتش جسم آدمی را نيش می زند اما برخي به روح و زندگیت نيش مي‌زنند و به ناچار آدمی را وادار به دست به قلم شدن و شکوائیه نوشتن می کنند.

در چند روز پیش و بالاخص پس از انتخابات آنهم در شرایطی که جوانان پاک و حقیقت اندیش این مرز و بوم در مقابل دیدگانم در خیابانها آماج گلوله دژخیمان قرار می گرفتند، مطالبی را در کامنت های خود و وبلاگ برخی دوستان می خواندم که هم از حیث محتوا و هم از اینکه مرا مجالی برای پاسخگویی به آنها نیست برافرووختگی و سرخوردگیم را موجب می گشت. لذا در این نوشتار سعی در تحلیل رفتاری برخی دوستان دارم.

به نظر مي‌رسد مطرح بودن به هر قيمت ممكن و با هر استدلالی ولو در تضاد با شخصیت حقیقی و جبهه گیری های سابق خویش براي برخی افراد نوعي ارزش محسوب مي‌شود.

شايد به این خاطر كه بر بسياري مسائل مطالعه‌ و پشتوانه‌اي فكري ندارند و چون مورد توجه واقع نمي‌شوند و بنيان فكري و سواد و روشن‌فكري لازم براي تاثير بر ديگران را ندارند ناگزير به نوع خاصي از «نمايش خود» و يا در واقع نوعي خودنمايي دست مي‌زند كه با فطرت و جوهره اصلیشان هیچ سازگاری و سنخیتی ندارد. بهتر بگویم برخی دست به خود "فروشی فکری" می زنند. يك خودفروش نيز كه از تن خويش مايه مي‌گذارد اغلب فاقد هنر و تخصص است.

مثلا برخی می بینند که تمام امكانات براي حرف زدن و ابراز عقيده فراهم است و هيچ محدوديتي وجود ندارد و شوهری هم هست که همچون الاغ کار می کند، پس دغدغه اقتصادی ای هم در کار نیست و فقط باید تمام وقت نوشت و ابراز وجود کرد.

یک روز در راهپیمای بزرگداشت انقلاب یک ملت شرکت می کنند و شنیده ها و مشاهداتشان را آنچنان با آب و تاب تعریف می کنند که تو گویی با یک انقلابی مومن و دو آتیشه سر و کار داری که سابقه حضور در سی انتخابات این مملکت را در شناسنامه دارد هر چند بعد متوجه میشوی طفلک هنوز ربع قرنی را هم از سر نگذرانده است.

دو ماه می گذرد و تصمیم به تحریم انتخاباتی می گیرد که شرکت و یا تحریمش بحث داغ آن روزها بود و سپس در برابر سیل نظرات موافق به شرکت در انتخابات، ناگه شما به یکباره اتحادی میان شغال و کفتار می بینید( آنکه خود معترف است که دشمنیش با اصل نظام است و آنکه خود را از ذوب شدگان در ولایت جا می زند) و در همراهی با یکی دیگر از قهوه ای نویسان تصمیم به اعلام حمایت از منفور ترین کاندیدا و برائت از محبوب ترینشان می کند( که مگر با این ترفند در کانون توجه سایر دوستان قرار گیرد) و کذاب بودن یکی از کاندیدها رو به سه نفر دیگر نسبت می دهد و در برابر نظرات مخالف دیگران ادعای شجاعت و آزادی بیان می کند و طرفداران نامزدهای دیگر را متهم به جیره خواری از جیب پدر و نوشخوار کردن نظرات دیگران می نماید

( کسی هم پیدا نمی شود که بگوید شجاعت این نیست که ملتی را با احشام برابر کنی و هر کلمه ای که لقلقله زبانت هست مدام همه جا تکرار کنی، مثل اینکه یکی ادعا ‌كند كه: هيشكي اينقد شجاع نيست كه مثل من بگه گوز! تصور كنيد كساني با اين فكر و با گوز بخواهند ايران را آزاد كنند يا با این شکل نظرات بخواهند الگوي (در واقع الگوز!) دیگران باشند. اینکه شجاعت نیست. با ادبیات چارواداری که نمیشود دیگران را نقد و متنبه کرد در اين صورت افراد كوچه بازاري و لمپن‌ها كه روزانه انواع فحش‌هاي جنسي بلغور مي‌كنند يا كسي كه در تاكسي نشسته و مرتب به رژيم فحش مي‌دهد بايد شجاع‌ترين افراد بوده و سابقه‌ي مبارزاتي‌اش بيشتر باشد! در اين صورت چه نيازي به فرهنگ، رسانه، مطبوعات، ادبيات و روشن‌گري هست!؟ دیگر بگذاريم اينها با گوز گوز كردن ايران را آزاد كنند و به پيشرفت برسانند! در نگاهی خوشبینانه، شما حتما تحت تاثیر ماری جوآنا این مطالب را نوشتید.)

 چله نشین عدم موفقیت سبزها می شود و برای بنده کامنت می گذارد و ملت بی دفاع و بی سلاحی را پس از مدنی ترین شکل اعتراض متهم به آشوبگری و اغتشاش می کند و در و بلاگی دیگر ابراز همدردی با قربانیان و تاسف از آبروی دست رفته این سرزمین می کند و از نویسنده وبلاگ مدرکی دال بر وجود تقلب طلب می نماید( حال این بماند که وقتی نویسنده وبلاگ برایش می نویسد که "مردم ایران با اتفاقاتی که افتاد در دنیا بدنام نشد/ حکومت بدنام شد/ وگرنه ایرانی ها که در مقابل آنچه ظلم میپنداشتند سکوت نکرده اند و این مساله ای است که در همه ی جهان مورد احترام است. آدمهایی که نسبت به محیط زندگی شان مسئولیت پذیرند. الان مساله ی ما فراتر از تقلب است. مساله ای که با آن روبه رو هستیم مساله ی تن دادن به تمام خفتهایی است که برای مان تعیین کرده اند. باشد که تن ندهید!" اما تو گویی یاسین است در ....) و نسخه‌هايي برای این گربه خمیده بر دیوار آسیا مي‌پيچد كه مام وطن را بيش از گذشته رو به قبله دراز مي‌كند و داستان همچنان ادامه دارد.

مورد دیگر در ارتباط با افرادی است که از نظر رواني به راحتي مسحور فضايي مي‌شوند كه به آن وارد شده‌اند، مثلا دوستی که دست بر قضا دستی هم در جراید و زردنامه ها دارد شبی در یک مهمانی حضور می یابد و نگاهی به ظرف میوه پیش رویش و خیار و گوجه سبز درونش می اندازد و همزمان حضور سبز یکی از کاندیدها در تلویزیون را نیز نظاره می کند و پس از استنباطات و استنتاجات پیچیده که فقط از یک جای آدمی برمیاد(تو رو خدا فقط نگید مغز- شما با هوش تر از این حرفها هستید) فریاد بر می آورد که ای وای همه سبز شدند و به قول معروف من بی دُم ماندم. خلاصه مطلب ها در حمایت از موج سبز می نویسد و حمایت ها میکند و ...

فردای انتخابات می بیند محاسبات اشتباه از کار درآمده است و خطی بوده است بر آب و تا فرصت باقیست باید هر چه آنی تر جبران مافات کرد.

شکلی دیگر از پست ها  و کامنت ها آغاز می شود، طفلک نامزد سبزها می شود ترسو و بز دل و بی عرضه و خائن و لال و بانی مرگ جوانان مردم(حال بماند که در طی دو هفته گذشته بنده خود ایشان و یا همسرشان را چهار بار در خیابان های مختلف زیارت کردم و امروز هم بیانیه هشتمشان را صادر کردند) و کم می ماند دیگر فحش های کمر به پائین نثار مهندس ما کنند که خوشبختانه با توجه به جنسیتشون از آن الکن هستند.

آيا مي‌توان نوشته‌ها و افكار چنين فردي را «روزنامه‌نگاري» يا «نويسندگي» خواند و آن را با نوشته‌ها و افكار نويسنده‌اي كه جانش را در اين راه حق و حقیقت داده و نمونه‌هاي آن را در تاريخ معاصر ايران به وفور مي‌بينيم، مقايسه كرد يا حداقل با اين همه نويسنده و فعال فرهنگي در ايران كه رنج مي‌كشند و باشرافت زندگي مي‌كنند از يك جنس دانست و آيا هر بوريابافي را مي‌توان حريرباف خواند يا پالان‌دوزها را هم اهل بخيه محسوب كرد!؟ قضاوت با شما.

در زمینه مورد سوم هم در پست جداگانه ای تحت عنوان" The curios case of … " در همین صفحه صحبت کرده بودم و فقط می ماند یادآوری تو دهانی محکمی که رهبر معظم انقلاب با حمایتی که از آقای هاشمی کردند به این عزیزان زدند.

باری، به گمانم مخرج مشترک اکثر این دوستان این است به زور مي‌خواهند خود را مشهورنمايي كنند، يك چيز را نمي‌دانند و آن اين كه  چنان در فضاي موجود زندگيشان استحاله شده اند كه يادشان رفته همه مخاطبانش که گوش هایی دراز و مخملی ندارند تا جبهه گیری های دیروز و امروز آنان رااز سر بپرانند.

مفاهيم سترگي همچون دمكراسي و آزادي و پيشرفت علمي و صنعتي و رفاه و يا گام برداشتن به سوي مدرنيته، در حد گنجشك‌مغزان سطحي‌نگر نيست.

و در آخر هم عزیزانم، من به شما علاقه دارم اما بدانید " نمی شود هم از توبره خورد و هم از آخور."

 

○ تحشيه و استنتاج:

1- وقتي آب سربالا مي‌رود، قورباغه هم براي ما انقلابي مي‌شود.

2- ... چيه كله پاچه‌ش چي باشه.

3- يكي را روزنامه‌نگار حساب نمي‌كردن سراغ دفتر كيهان را مي‌گرفت.

4- يك دانه‌ي قرمز رنگي بود مي‌ريختند روي پلو اسمش چي بود؟ آها: زرشك.

5- اصلاً موضوع به اين نابي حاشيه مي‌خواد چيكار؟


پانوشت : به جهت ادبیاتی که برای نگارش نوشتار فوق استفاده کردم هم از کلمات وهم از مخاطبین گرامی پوزش می طلبم  لیکن سعی در آن داشتم که واژگانی اختیار کنم که هم نزدیک به نظرات برخی دوستان باشد و هم برای همان دوستان ملموس و قابل درک .هر چند اگر در تضاد با ادبیات و قواعد معمول نگاریش  و فکری من باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بامداد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شب نوشته ها مجموعه‌ای از تک نوشته‌ها حول موضوعات مختلفی است که طعم تلخ روایت نکردن و نشدن‌شان گاه گلو را می‌آزارد و سکون و سکوت در برابرشان چونان آواری سهمگین روح را در هم فرو می‌ریزد.
بی ترس دوزخ و بهشت
از زندگی باید نوشت.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشیو موضوعی
روز نگاشت
اندر حکایات دانشگاهی متروک
بدون شرح
انتخابات ریاست جمهوری دهم
زن امروز
The curious case
پیوندها
آربور
فردا
فردا
من و تو
محرمانه
موج سبز
ماهدون
قلم رنجه
تاریکخانه
عابر پیاده
دختر آتش
پاسارگارد
آسمان آبی
یار دبستانی
ماه پیشونی
قصیده اندوه
تا آفتابی دیگر
آسمان ستاره
سکوت سربی
یار دبستانی
آسمانم باش
یه دختر خوب!
واژه های معلق
سرزمین خفته
ایران سرزمینم
باران ستاره ها
شنگولان دانش
روزهاي گمشده
orange puppet
آفتابگردان عاشق
جنگ دفاع ازادی
دریا،دلهره آبی من
نعل وارونه می زند
حرفی برای نگفتن
خنده های اسیدی
بگو،بخند،زندگی کن
تاکستتان خوشبختی
عرفان , برابری , آزادی
بخوان به نام گل سرخ
میــــــــم مثل مریـــــــم
نغمه های ترک خورده
خدایی که شکست خورد
« اي آزادي! تو چه‌قدر خوبي »
وب نوشته های مسعود عسکری
ساقی
اتوبوس
آلونك
رسم رفاقت
میان دو هیچ
همجنس عزیز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان