![]() |
![]() |
|
| سرشارم از تبسم ، لبریزم از ترانه ، پای تو در میان است ، با این همه بهانه |
|
به او می گویم ساعت 4 میدان امام حسین(ع) منتظرتان هستم. می گوید دیر می شود آن موقع باید میدان انقلاب باشیم. می گویم نگران نباش به موقع خودمان را می رسانیم. ساعت چهار و ربع است. یکدیگر را پیدا و سوار بر اتوبوس عزم میدان انقلاب می کنیم. اتوبوس را بیشتر از میدان فردوسی ادامه حرکت ممکن نیست. توده ای سبز که هم چون قارچی باران خورده مدام بر حجمش افزوده می گردد مسیر اتوبوس را بند می آورد. مسافرین الله اکبر گویان اتوبوس را ترک می کنند. نگاهی به خیابان انقلاب می اندازی، نمیفهمی چه خبر است، فکر میکنی هستهی مرکزی طرفداران موسوی را پیدا کردهای. عجیبترین لحظههای زندگیات در خیابانهای تهران. ابتدا تصوری نداری از اینکه جمعیت چه قدر است، سرش کجا، تهش کجا. به تدریج تصورت را گسترش میدهی. فکر میکنی دارند به سمت انقلاب میروند به دیگران ملحق شوند. اما دیگرانی در کار نیست. یک سیل واحد جمعیت است. بیپایان. و بیتوقف. و عجیب است که بیتوقف. تنه نمیخوری حتا تا سه ساعت بعد. و ساکتاند. و یکدیگر را ساکت میکنند. تازه ساعت پنج است. هنوز نمیدانی که شاید چند میلیون باشند اما باز هم تعجب میکنی که این همه آدم چه طور هماهنگ شدهاند. اصلاً قرار نبود باشند. قرار بود ترسیده باشند. همچنان که جلو میروید لاینهای مختلف انقلاب پر میشود. در طول مسیر باید بارها از روی نردههای بین لاینها پرید تا در لاینی سریعتر افتاد. جلوتر میروی، از جلوی مأموران انتظامی رد میشوی که با بهت نگاه میکنند و معدودند. و جلوتر اصلاً نیستند. جلوتر اتوبوس ها را می بینی که قبل از شروع راهپیمایی در سیل مردم گیر کردهاند. مسافران همچنان سوارشان هستند و سقفهایشان پر از مردم است. سقف توقفگاههای بی .آر .تی هم همینطور. مردی آن بالا هست که روی پلاکاردش نوشته: «من گوسفند نیستم.» عده ای کثیر با موبایل یا با دوربینهای بزرگ ثبت می کنند بزرگترین رویداد سی سال گذشته را. به جلوی دوربین که میرسند همیشه یکی هست که فریاد بزند «دستها بالا». و یک لحظه از ذهنات میگذرد نشانهی تسلیم نیست. میخواهند در دوربینها خوب دیده شوند، پلاکاردهای انگلیسی را هم به همین منظور آوردهاند. کسانی برخلاف حرکت جمع ایستادهاند و کاغذی را بالای سربردهاند: سکوت. و هر بار که کسی سوت میزند یا چیزی میگوید نوای سهمگینی از کل جمعیت بلند میشود: هیس. شعارها را فقط در حوالی آزادی میدهند. این پیاده روی در سکوت مهیب و خوفناک است. از زیر پلهای عابر که میگذرید مردمی را میبینید که شما را نگاه میکنند. گوش تا گوش. دختر از آن بالا فریاد میزند: خودتان نمیدانید چند نفرید، تا افق! تا افق! به چهرهها نگاه میکنی. با همهی اینها میتوانستی حرفی برای گفتن داشته باشی. همه با هم فرق میکنند، به گله شباهتی ندارند.لباسهای خوبشان را پوشیدهاند، اگر رسمشان بوده آرایش کردهاند، برخی ماسک هم زدهاند برای گاز اشکآور. زنان با کودکی در بغل، پیرزنی بانزاکت و تمیز، زن و شوهری با نوزادی در کالسکه. هوس میکنی تو هم ببینی. بر شانه های دوست و یاور این چند قدم تاریخیت سوار میشوی و مبهوت فقط یک چیز می بینی، یک مثلث با مساحتی بی نهایت از مردم، تا افق. بارانی ملایم شروع و تمام میشود. نیمهابری است و آفتاب تند محو میشود. میشود محو آسمان شد، که فشردگی جمعیت امکان نگاه انداختن به زیرپا را از تو سلب کرده است. به راهت ادامه می دهی کروبی را می بینی و حضور موسوی را از صدای سوت و جیغ و دست زدن های که از جلوتر به گوش می رسد احساس می کنی.
مردم کروبی را می بینند و شعار میدهند: «کروبی زنده باد / موسوی پاینده باد» اما پیداست که برای کار دیگری آمدهاند. جالب است که دینشان را به جسارت کروبی ادا میکنند. کروبی و موسوی در میانهی راه ایستادهاند، اما هدف آزادی است، آن هم نه نگاه کردن به زیر برج آزادی، فقط رسیدن و رفتن. مردم مأموران را که بر پشتبام یک ساختمان نیمه تمام ایستاده اند میبینند دو انگشتشان را بالا میبرند و برایشان تکان می دهند. ترکیبی است از هراسی که نمیدانی آخرش چیست و اعتماد نفسی از هراسی که میدانی چنین جمعیتی در دیگران ایجاد میکند. برج آزادی که پیدا میشود شعارها هم شروع میشود. بسیار خودجوش است و جمعیت چنان زیاد است که امکان ندارد همه یک شعار بدهند. شعارها دامنهی برد دارد و هنگامی که شعار میدهند صدای کسانی را که دورترند نمیشنوند. وقتی بس میکنند شعار را میشنوند و اگر خوششان بیاید همراهی میکنند. گاهی گروهی در مرز یک دامنه به دامنهی دیگر ملحق میشوند. خیلی دلپذیر است که هیچ بلندگویی نیست که کسی بگوید و دیگران تکرار کنند. همواره یکی شروع میکند. یا میپسندند و ادامه میدهند یا بازارش کساد میشود، یا تذکر میدهند که این خیلی تند است یا خارج از برنامه است. چیزهای جدیدی میشنوی. شعارهایی که فقط در یک جمع چند میلیونی بامعناست: رای ما رو دزدیدن / درند باهاش پز میدن یا: هالهی نور رو دیده / رأی ما رو ندیده یا: گفته بودیم اگر تقلب بشه / ایران قیامت میشه. و اینها در این شرایط سهمگین معنی میدهد. بهخصوص پاسخی به مردی که مخالفانش را خس و خاشاک نامیده بود: خس و خاشاک تویی / دشمن ایران تویی چند صدهزار نفر این را فریاد میزند تا معنای خس و خاشاک کاملاً روشن شود. .یا وقتی فریاد میزنند: دروغگو! دروغگو! به خودت میگویی دروغگو چه کلمهی خوبی برای فریاد زدن است. و سپس اضافه می کنند: شصت و سه درصدت کو؟ چه ریتم عجیبی ساختهاند برای منتقل ساختن پیامی که هیچ راه دیگری برای رساندنش نیست: « فردا ساعت پنج/ میدون ولیعصر» که همان ریتم «احمدی بای بای» است، اما دیگر این را نمیگویند. میگویند: «استعفا! استعفا!» یکی از دیگری میپرسد: «برای چی میرین آزادی؟» و او جواب میدهد: «به خاطر سیبزمینی» و سومی میگوید: «اسنادش هم موجوده» روز بینظیری است که نمیدانی که از کجا شروع شده. که هنوز نمیدانی در خون تمام میشود. اما چنین چیزی در هیچ چیز تمام نمیشود. مگر آزادی. در این چند روز که عیناً به دست آمده. هرکه از آزادی به خانه میرود میداند چه چیزی به دست آورده. ما امروز به آزادی رسیدیم برای رسیدن به آزادی.
پانوشت : بنا بر این داشتم که پس از اتمام راهپیمایی شرح این روز طوفانی را در وبلاگ منتشر کنم که با این وضعیتی که این چند روز گریبان گیر وبلاگ ها شده است نمی دانم کی چنین فرصتی دست دهد، لیکن این نوشتار در شامگاه 25 خرداد 1388 نوشته شده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شب نوشته ها مجموعهای از تک نوشتهها حول موضوعات مختلفی است که طعم تلخ روایت نکردن و نشدنشان گاه گلو را میآزارد و سکون و سکوت در برابرشان چونان آواری سهمگین روح را در هم فرو میریزد.
بی ترس دوزخ و بهشت از زندگی باید نوشت. |
| آرشیو موضوعی |
|
روز نگاشت اندر حکایات دانشگاهی متروک بدون شرح انتخابات ریاست جمهوری دهم زن امروز The curious case |
|
RSS
|