![]() |
![]() |
|
| سرشارم از تبسم ، لبریزم از ترانه ، پای تو در میان است ، با این همه بهانه |
|
گل وُ شکوفه همه هست و یار نیاست، چه سود؟
باز بهار از راه رسید و سال نویی دیگر را با هزاران امید و آرزو سنجاق شده به آن، برایمان به ارمغان آورد. همیشه بیزار از مدار مکرر روز و شب و روزگاری قابل حدس و پیشگویی بودم. روزها را به شرط سر به مهر و پر رمز و راز بودنشان دوست می دارم که در غیر این صورت همان شنبه و یکشنبه و... همیشگی و رخوت بار و پر نخوت هستند و برایم، مثل از دست اتوبوس شرکت واحد است و انتظار ِ رسیدن بعدی. نو شدن سالهای زندگیمان هم از زیر سایه تکرار بیرون نیست، همین خود من که اکنون خسته و بی حوصله از پی چند سطری با شما به معاشرت می نشینم فردا همین ساعت حمام رفته و اصلاح کرده و ادکلن زده با لباسی تازه با آدم هایی کهنه حرفهایی می زنم که دقیقا پارسال به رسم سال قبلش و چند سال قبل تر از آن تکرار کرده بودم. حتا تبریک گفتن ها و بهاریه نوشتن هایمان هم از ظلال تکرار بیرون نیست که همه شاد می نویسند و از شادی و سرمستی و تازگی می نویسند. لابد «امنیت ملی» تهدید میشود اگر کسی بنویسد: «از روزهای سگی سرشار / دیوانهای درون تو فریاد میزد / ای سطرهای بیتنفس ِ نامشروع / حرف جدید ندارید». لیکن نمی دانم که چرا این بار مرا با این تکرار، مرافعه و ستیزی نیست. به گمانم باید تفاوت آن تکرار باشد با این تکرار، که در اولی به مدد اندک تجربه و سر سوزن هوشی در آگاهی کامل و به تبع آن تسلطی همه جانبه بر اتفاقات پیش روی، روز می گذرانیم، لیکن در دومی همه چیز و همه کس را در پس این تکرار نمی دانم چند صد هزار ساله،اتفاقاتی به انتظار می نشیند ورای گمان و بی تاثیر از ید ناتوان آدمی. شاید از پی همین بی خبری از سرنوشت است که آدمی با شکوهی هر چه تمام تر و جمعیتی هر چه فراوان تر سعی در نکو داشت و برگزاری پیروز، نوروز دارد چرا که تکرار اول آبستن روزهایی ست فرتوت و لبریز از بی حوصلگی و کژ مداری، لیکن تکرار دوم سرشار از امید و آرزو و تازگی و شکوفایی. باری، بدرقه زمستان اشارتیست بر زدودن پلاس کهنه اندیشه و کدورت ها و کینه ها و کاستی ها و استقبال از بهار شراره ایست از شعله های مهر و عطوفت و دوستی ها. روزگاری لبالب از تکرار خوشی و سرزندگی و شادمانی و مهربانی و آزادی و نیک رفتاری و نیک پنداری را برای همگان آروز میکنم. گلهــا پاسـخ زمین انـد به درود آفــتاب نه زمســتانی باش که بلــرزانی و نه تابســتانی که بســوزانی بهــاری باش تا برویانی. به امید اینکـه همه ما ایرانیـان این سال نو را با مهــربانی دوستی و احترام به هم میهنانمان آغاز کنیم و مهر میهن را هرچه بیشتر در دل خود بپرورانیم که: به آرش به داریـوش به کاوه به کـوروش قسـم به تک تک نقش و نگارهای تخت جمشید قسـم کـه ایــــران هـمــه قــب و خــون مـــن اســت ســـرشـــــته زجـــان از وجـــــود مـــن اســت کهن نوروز باستانی که یادآور فر و شکوه ایرانی و همزمان است با گاه سبز طبیعت بر شما فرخنده باد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
شرح این قدر کفایت که کاریکاتور فوق متعلق به "نیک آهنگ کوثری" می باشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
هفته گذشته که اصلاحطلبان نزديك به سيدمحمد خاتمي به طراحي روند انتخابات پيشرو در خرداد آتي ميانديشيدند، میر حسین موسوی شخصی که هم نسلان من نه اینکه تصویری واضح از او در ذهن داشته باشند لیکن وصفش را با اقتصاد کوپنی و کلیشه ای هشت سال جنگ تحمیلی شنیده اند، با بیانه ای که از پی آن سعی در جلب رضایت همگان داشت حضور رسمی خود در میدان انتخاباتی ریاست جمهوری دهم را اعلام کرد. بيانيه صادر شده لحني ملايم در عين حال عامه پسند دارد و در آن سعي شده است به نحوي از همه گروههاي سياسي دلجويي گردد و بر ميانه بودن موسوي تاکيد گردد. هم از اصلاح گري (نه اصلاحطلبي) سخن گفته شده و هم از اصول گرايي! همزمان با این اعام حضور آنچه در تاریکخانه ذهن آدمی درخشیدن می گیرد این است که آیا میر حسین موسوی، حضور محمد خاتمی در انتخابات را برای سامان بخشیدن به وضع اسف باری که کشور و مردم با آن دست به گریبان هستند کافی نداسته است که اکنون علی رغم مذاکرات و صحبت های پیشینش با محمد خاتمی به یکباره تصمیم به شکستن طلسم غیبتی بیست ساله گرفته است؟ چرا او پیش از اعلام کاندیداتوری محمد خاتمی نامزدی خود را اعلام نکرده بود؟ آیا او از پی این شکل حضور سعی در جدا کردن راه خود از اصلاح طلبان و رهاندن خویش از زیر دین بودن آنان داشته است؟
به گمان برخی از افراد منتسب به جناح راست حضور و پیروزی و یا شکست میر حسین موسوی در انتخابات دهم به استناد سیاست ها و نظریات اقتصادی وی در دوران هشت سال جنگ، بازی برد – برد برای اصول گرایان است.تا آنجا که بعضی از اصول گرایان با بیان اینکه به اصلاح طلبان اجازه نخواهیم داد تا میر حسین موسوی را مصادره کنند خبر از وجود وجوه مشترک سیاسی فراوان میان خود و او داده اند. حال با در نظر گرفتن این نوع نگاه و با توجه به فقر رسانه ای شدیدی که جریان های اصلاح طلبی با آن مواجه هستند تا آنجا که حتا اجازه برگزاری نشست در دانشگاه ها به آنان داده نمی شود و در برخورداری از رسانه های ارتباط جمعی هیچ توازنی ميان جريان راست و اصلاح طلبان برقرار نیست که به عنوان نمونه محمد خاتمي چندي پيش از اينکه يک کانديداي رياست جمهوري نمي تواند يک روزنامه داشته باشد ابراز شگفتي کرده بود، شاید بتوان این شکل حضور را یک تاکتیک بسیار پیچیده از جانب اصلاح طلبان برای کاهش فشار وارد بر کاندیداهای مطلوب و از این طریق بدست آوردن ابرازهای رسانه ای بیشتر به مدد ترفندهای انتخاباتی، به حساب آورد. باری، به نظر این نگارنده باید نشست و منتظر رخداد دقیقه نود "خاتمی یا موسوی" ماند و انصراف یکی را به نفع گزينه آشکارا مقبول تر، نظاره گر بود. که به گمانم با استقبال معنادار و قابل توجه و پرشور مردم استانهاي فارس، كهكيلويه و بويراحمد، و بوشهر که از محمد خاتمی صورت پذیرفت و از شور و نشاط و اميد به تغييري كه خاتمي در ميان نسل سوميها و جوانان و دانشجويان و روشنفكران و طبقه متوسط و... ايجاد كرده، تا كوششهاي حاميان سياسي وي در مهمترين احزاب اصلاحطلب و از شانس بالاي پيروزي خاتمي در خرداد88 نسبت به ديگر نامزدهاي مطرح و محتمل گرفته، تا هراس و وحشتي كه حضور مجدد و اعلام نامزدي او در جريان اقتدارگرا ايجاد كرده است و از نياز جريان "اصلاحطلبي" به يك نامزد تمام و كمال براي معرفي و تببين "اصلاحات"، تا كارويژهها و خصوصيات كاملا" متفاوت و متمايز شخص خاتمي (چون صداقت، نجابت، آراء و نظرات وي در مورد مقولههايي چون حقوق بشر، دموكراسي، حقوق شهروندي، جامعه مدني و...، جان دوبارهاي كه به "عرصه عمومي" و "جنبشهاي اجتماعي" در ايران ميدهد، مقام و جايگاه ممتاز بينالمللي او، مدارا و سعه صدر و بردباري وي، فروتني، "ايران"خواهي و "انسان" دوستي او، و...) همه، مولفههايي هستند كه هر انصرافي را در اين روزها، منتفي و بلاموضوع ميسازند و کنار کشیدن خاتمی را به شدت مورد نقد و مواخذه و ملامت قرار خواهند داد.
پا نوشت 1: اکبر اعلمی هم وارد جرگه رقابتی انتخابات دهم شد. لااقل او با اظهار نظرات صریح و شفافش در مجلس هفتم تصویری از یک مرد شجاع و دلیر را برایمان به یاد گار گذاشته است. پانوشت2: کروبی هم این بار وعده واگذاری سهام ملی شرکت نفت را داده است، ببینیم که باز هم پیاله اصحاب کهف می شود و یا فرصتی برای رقم زدن شکل دیگری از اقتصاد احمدی نژادیسم را پیدا می کند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 اسفند1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط بامداد |
|
|
بر جدول جوی لبالب از لجن و متعفن از میوه های گندیده، کنار میدان نشسته و پاهایش را به داخل سینه جمع کرده بود. دست چپ را راست و دست راست را خمیده با سیگاری تا کمرکش خاکستر، روی دو زانو گذاشته بود. موهایی چرب و به هم ماسیده، پیشانی ای پرچین، پوستی خشک و ترک خورده، لبانی پر چاک، پلیوری نخ نما و یشمی که از فرط کثیفی به سیاهی میزد و کفشهایی گل اندود به انضمام غمی لانه کرده در مغز استخوان به اندازه تمامی روزهای زندگانیش، تمام سرمایه امروز سردار دیروز سپاه ایران است. تو گویی قلماسنگ روزگاران تهمتن را که روزی در سرتاسر گیتی بشری را یارای هماوردی او نبود از دل فر و شکوه شاهنامه به عصر دود و بلا و لمس انتها پرتاب کرده بود. نه می دید و نه می شنید، لیکن نه کور بود و نه کر. می دید و می شنید، فقط آنچه را که زمانه تا به امروز بر او جبر کرده بود. می شنید صدای دیشب «سلطان بن سافل بن سافل» را که به مانند غرش ناقوسی در دالان، بر او نهیب می زد : "مردک این چندمین کرت است که در ادای دیون خود اهمال میکنی، دیوان خانه بی حساب و کتاب نیست. می دهم جول و پلاست را در خیابان بریزند." و می دید پسر کوچکش را که از ترس مشاجره سلطان و پدر، پای او را همچون ستونی محکم به تمنای امنیت بر سینه می فشرد. هنوز سنگینی دست گوشتالود «سلطان بن سافل بن سافل» را در که مقابل مادر و همسر، محکم بر سینه اش کوبید و او را به همراه فرزندش نقش بر زمین کرده بود، همچو کوهی بر قلب و جدان خویش احساس می کرد. به یاد می آورد که چون او را توان تحمل حقیر خویش و گریه بچه نبود، ناخودآگاه پرده ای از خون مقابل دیدگانش نقش بست و دندان ها را به هم فشرد و ناگهان فریاد زد: "خب مرتيكه فقط سه روز كرايهت عقب افتاده. خون ما رو مكيدي قرمساق!" بعد با سر كوبيد توي دماغ«سلطان بن سافل بن سافل». كوچه به هم ريخت. با سلطان دست به يقه شد. بقيه همسايهها و اجارهنشينها آمدند به ميانجيگري. سلطان با دماغ شكسته و خوني نعره ميكشيد و فحش ميداد. از آن روز تا به اکنون او با همسر و چهار فرزند و مادری پیر، شب را زیر آسمانی بی ستاره ی شهری سیمانی به صبح پیوند می زند. در خلوت خویش پنجه نرم می کرد با نامردمی چرخ بازیگر دهر که ناگهان وانتی از راه رسید. عالیجناب چنگیز خان مغول با ریش بزی و چشمانی تنگ سرش را از پنجره ماشین بیرون کرد و فریاد زد: چهار نفر کاریوتن بیان. كارگرها به طرف وانت هجوم آوردند و از آن آويزان شدند. چنگیز خان از وانت پياده شد. رستم لرزيد. چنگیز خان داد زد: فقط چار نفر، بقيه بيان پايين. بعد يك پيرمرد و رستم را كه پايش لبه سپر بود به پايين هل داد كه افتاد كنار جدول. بقيه را هم همينطور تا چهار نفر داخل وانت ماند و بعد گاز داد و به سرعت از ميدان خارج شد. جماعت دوباره رفتند در گوشهاي از ميدان با هم جمع شدند. رستم آن شب با دست خالي راه خانه ای بی دیوار و سقف را پیش گرفت. رستم کلاه خود و زره و شمشیر و سپر را فروخته بود.رستم فقط روزگاری رستم بود. باری، این روزها برای خدایان حیاتی نمانده ست تا از مرده ها بستانند. صنما، دیدی زندگی سراسر خارزار بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
چندی پیش نقدی خواندم از عباس معروفی نویسنده کتاب معروف "سمفونی مردگان ". صدای اعتراضش نسبت به سانسور ادبی و کتاب سوزی که در طی این چند سال اخیر از سوی وزیر کیهانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی صورت می گیرد با شیوایی و رسایی که انتظارش می رفت از لا به لای کلمات نقدش بلند به گوش می رسید. بیش از همه ناراحت از جفایی بود که در نمایشگاه کتاب سال گذشته در حق دیوان ایرج میرزا روا داشته بودند. می گفت آن زمان دوستان نسبت به جمع آوری دیوان ایرج میرزا از سطح غرفه ها اعتراض کردند که قیمان فرهنگی جامعه در جواب ایشان گفتند چون در بیت اول شعر "مادر" ایرج میزرا ، یعنی: گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهن گرفتن آموخت کلمه "پستان " استفاده شده است و باعث تحریک گروهی می گردد، وجود آن در نمایشگاه کتاب روا نیست و از پی همین موضوع هم عباس معروفی همان گونه که از او انتظار می رفت بانیان این فرهنگ سوزی را مورد عنایت و محبت خویش قرار داد. پس از به پایان رساندن مطالعه این نقد یاد، یکی از مستندهای حیات وحش صدا و سیما جمهوری اسلامی ایران در تاریک خانه ذهنم درخشیدن گرفت که موضوعش پستان گاو و چگونگی شیردهی بود. مستندی آموزشی با بازسازیهای استودیی، که در متن آن دستکم بیش از سی بار واژهی پستان باید گفته میشد، ولی به جای آن تماماً گفته میشد «عضو شیردهی»! عضو شیردهی گاو را ابتدا شستوشو میدهند تا ضدعفونی شود، سپس دستگاه را به عضو شیردهی نصب میکنند، ولی قطرههای نخست شیر را باید جدا کرد، چون عضو شیردهی گاو، در معرض آلودگیهای بسیار است، و حتا در تماس دست انسان با عضو شیردهی نیز ممکن است...ادامهاش را خودتان حدس بزنید! این در صورتی است که من خود بارها شاهد پخش برنامه های پزشکی از تلویزیون بودم که صحبت از سرطان سینه یا پستان میکردند. که اگر بخواهم شاهد بگیرم برنامه " به خانه بر می گردیم" که هر روز ساعت 5 از شبکه پنج پخش می گردد و یا برنامه" صبح و سلامت" شبکه سه. بی شک هیچ اصل و قاعده مدونی بر هیچ یک از ارگانهای فرهنگی جامعه ما حاکم نیست. مردمان این سرزمین در حقیقت قربانی سلایق و کژروی ها و بی سرو سامانی های حاکم بر بخش های مختلف این جامعه هستند. لیکن این بی تدبیری ها و بی کفایتی ها با چه هزینه های فرهنگی و اجتماعی برای جامعه ما رقم می خورد، سوگ نامه رستم و سهراب ست. حال اینکه در ایامی که این پستان، معاف از شیر دهی ،چه نامی در عوض عضو شیر دهی برایش می تراشند خود داستانیست دیگر. باری بد نیست اصلاحات ادبی ای هم مطابق سلیقه آقایان داشته باشیم : گویند مرا چو زاد مادر عضو شیر دهی به دهن گرفتن آموخت و یا این بیت مولانا: گاه ز عضو شیردهی ابر شیر کرم میدهد گه به گلستان جان همچو صبا میرود و یا این شعر فروغ عزیز: آه میبینی که چگونه پوست من میدرد از هم؟ که چگونه شیر در رگهای آبیرنگِ عضوهای شیردهی سرد من مایه میبندد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
آغازین روزهای همین امسال دوستی ایمیلی برایم فوروارد کرد با این مضمون که در روز ملی خلیج فارس با امضایی، اعتراض خود را اعلام کنیم نسبت به تغییر نام این خلیج همیشه فارسی. همان موقع هم به او گفتم، نه اینکه مخالف یک حرکت ملی و میهنی باشم، نه اینکه موافق بی تفاوت نشستن و شاهد به تارج رفتن هویت و ملیت و اصالتمان باشم.نه اینکه دل خوشی دارم از اینکه امروز مولانا را جهانیان با نام رومی عثمانی می شناسند و ترکمن ها ادعای ابوسعید ابوالخیر را دارند و اماراتی ها هم بوعلی سینا را. و نه اینکه باید از درد تغییر نام خلیجی همیشه فارس به اسمی مجعول و مبتذل از طرف یک مشت عرب پست نژاد و بی تاریخ، در هیبت سیب زمینی آرام سر جایمان بنشینیم. لیکن تلاش نافرجام هیچ کسان مهمتر است یا حقوق از دست رفته مادر و خواهر و همسر و دختر من و تو. مردمانی که حقوق هم نوع و هم وطنش برایش مهم نیست.چطور میشود باور کرد که به راستی خلیج فارس برایشان مهم هست؟! وقتی هنوز قانون، بییضه ی مرد را بر زن ارجحیت می دهد. وقتی کمپین برابر خواهی زن ایرانی به خاطر کورفکری و تاریک دلی من وتو بعد از دو سال هنوز به اندازه همین کمپین چند روزه برایش امضا جمع نشده است.دیگر کباده ی وطن پرستی به دوش کشیدن به چه کارمان آید؟ اینها به اندازه یک تغییر نام در گوگل نمی ارزد؟ اما آنچه باعث شد تا امروز گرد و خاکی بتکانم از تاریکخانه ذهن و یادی کنم از آن دوست میهن پرست، مطلبی بود که در وبلاگ یکی از دوستان خواندم با عنوان "رنچ عشق بی عشق" با ارائه تصویری مظلومانه از زن ایرنی و قربانی جامعه ای سنتی در آغاز و پی گیری آن با مقصر قلمداد کردن کردن مرد ایرانی به عنوان تنها عامل رقم خوردن این سرنوشت تاریک برای نیمی از جامعه . آن روز دوست میهن پرستم را شماتت کردم که تو برای خواهر و مادر و همسر خود چه کرده ای؟ و امروز به این دوست ناراضی و نماینده از جانب زنان قربانی جامعه ای سلفی و متحجر میگویم تو برای خود چه کرده ای؟ تو برای منور کردن این خانه سیاه تا به حال به کدامین حربه متوسل شده ای؟ آیا فقط مردان در وجود آوردن این عصر جاهلیت مدرن و کور فکری های ماقبل تاریخی نسبت به زنان نقش داشته اند؟ آیا مفیدتر نبود که به جای انتقام گیری از جماعت مردان از پی چند خط ، به کارنامه خود نگاهی می انداختی؟ از پشت مانیتور و در فضایی مجازی آیا می توان سرنوشتی حقیقی برای خود و دیگران رقم زد؟ شمایی که خدای ناکرده افتخار شرکت در هیچ یک از مناسبات سیاسی را از دست نمی دهید و با شور و هیجانی وصف ناپذیر اقتداری پوشالی را در قامت چند سطری به نمایش میکشید برای نیک فرجامی خود و نسل بعد از خود چه کرده ای؟ تا به امروز آیا زحمت حضور در یک تجمع و همایش و کمپین اصلاح خواهانه و ضد تبعیض را توانسته ای بر خود هموار کنی؟ تاکنون زحمت ارتقا آگاهی یکی از همین زنان قربانی جامعه مرد سالار را نسبت به حقوق تضعیع شده خویش، متحمل شده ای؟ آیا تا به حال به ایشان گفته ای که تو زنده ای، انسانی، باید هویتی مستقل و تاثیر ناپذیر داشته باشی؟ جوهره ی داستان آن دوست مهین پرست و این دوست ناراضی هر دو یکی ست که هر واقعه را درونه يي هست و بيرونه يي، در بیرون ما همه شاکی هستیم و ناراضی اما در درون بیکار و بی تفاوت مگر زمانی که ما خود داوطلبی اجباری رفتن به قربانگاه باشیم.( البته در آرمانی ترین نوع نگاه نسبت به این جامعه، که در واقع غالبا وقتی ما راهم قربانی می گیرند باز صبوری و سکوت پیشه می کنیم) "آری از کاوه هم صدایی بر نمی خاست مگر آن زمانی که ضحاک پسران او را طلب کرد." " در کتاب شعارها، بی گمان ایرانیان پهلوانانش هستند." ما همه می خواهیم دنیایی را متحول و اسمی از خود بر پیکر روزگار حک کنیم اما تنها از دل پستو و نهانخانه و به همت دیگران. زنده باد" بی نظیر بوتو" که حتا با آگاهی از سرنوشتی کم نظیر که برایش گمان می رفت باز حاضر نشد با زندگی در قاب مینایتورها، پرده نشین و زینت خانه و جنس دوم باشد. باری دنیای ما زشتی کم ندارد لیکن این زشتی ها آن زمانی مجال عرض اندام می یابد که آدمی چشم بسته از کنارشان راه خویش در پیش گیرد، اما آدمی چاره سازه ست. چشم بگشا و زخم های تنت را ببین.چشم بستن یعنی از چاره گذشتن. به یقین چاره کار من و تو از دل کابل و فیبر و از پی شکوائیه ای انتقام جویانه و چند سطری نمی گذرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
شهریست مذهبی است. مهاجر كم ندارد. نه فقط از شهرهای ديگر ايران، بلكه از دیگر كشورهای مسلمان. این شهر توريستی هم است، اما تماما نه از نوع جاندارش! خيلی از اين توريست ها زمانی به اینجا می رسند كه در تابوت خوابيده و روزها از مرگ و خاموشی ابدی شان گذشته است. خيلی ها آمده اند كه یا در جوار اهل بيت(ع) و حضرت معصومه (س ) يا تحصيل مذهبی كنند و يا آمده اند كه سالهای آخر عمر را در آن سر كنند. همين است که گورستان هايش گویی شهر هفتاد و دو ملت است. به گمانم از همین رهگذر بود که صادق هدایت گفت:" صادراتش آخوند هست و وارداتش مرده." می گویند که لااقل شش در از هفت در بهشت در قم باز میشود لذاهر کسی در این شهرمقدس!، تن گرم، بسپارد به خاک سرد، رها از استنتاق نکیر و منکر سر از دامان حوریه و غلمان درمی آورد. البته پا گذاشتن بر خاک جنت به این سادگی ها هم نیست که باز هم باید دست به جیب بود که اولا قبر فروان نیست و اگر یک وجب جایی هم پیدا شد قیمتی دارد گرانتر از خون آدمی. هر چند که به گمانم می ارزد چند میلیونی خرج منزلگه قفس استخوانی کرد و در عوض شب را مست از شرابی بهشتی در آغوش حوریان و یا سر بر سینه قلمانان به صبح رساند. وقتی در گورستان ها قدم می زنی، ضجه و مرثيه از هر زبان و گويشی به گوش می رسد. همين است كه برخی ساكنينش نه تنها مرگ را جزيی از زندگی می دانند، بلكه بخشی از درآمد خود. از راه غسل و کفن و تابوت و سنگ مزار و مداحی و چای و میوه و حلوا و سایر ملزومات مرده پرستی. ساكنين ابدی این گورستان ها اینجا هم دور از شر مامور مالیات، سری راحت بر خاک ندارند، مثلا برای يك مرحوم كه 40 سال از مرگش گذشته قبض آب می آيد! قبض برق هم می آيد؛ و اگر پرداخت نشود چراغ آرامگاه آنها خاموش می شود هر چند كه چراغ عمرشان سالیانیزست که سر به خاموشی گذاشته است. در قبرستان بايد آهسته قدم زد. نه از بيم بيدار كردن مردگان، بلكه برای آشفته نساختن مجلس ترحيمی كه زندگان برپا كرده اند. از کنارم تابوتی بر روی دستها دور می شود. بعضی به سرعت و تنه زنان چند متری با تابوت می روند. ومرده را همراهی می كنند تا ثواب آخرت را ذخيره کنند هر چند که اغلب عاقبتی در اين دنيا نداشته اند. در اين گورستان ها زنده و مرده در هم می لولند، چنان مرگ به انسان نزديك می شود كه گوئی همزاد هميشگی است. زوار هم از ترک و عرب و بلوچ و کرد و لر و ... هر قومی سفیری دارد هر چند فاقد استوار نامه. تو گویی شهر، شهر فرنگ است. حال اینکه هر یک به چه سیاقی در این بازار مکاره، کارناوالی از اشک و شیون و ماتم به راه می اندازند، خود داستانیست دیگر. از دل قیاس هاست که شباهت ها خود می نمایند و به اتکا همین تشابهاتست که من به تو می گویم فضای حاکم بر این گورستان ها دقیقا همانی نیست که بر سرتاسر این شهر و دانشگاهش سایه افکنده است. باری به زندگی می انديشم، به دیوراها و آدمهایی سراپا سیاه پوش، به آنهایی كه با بنزهای شيشه سياه به زيارت حضرت معصومه(س) می آيند و هنوز نيآمده راه پایتخت پیش می گیرند، به همايش های بسيج و امر به معروف و نهی از منكر و به دانشگاهی با دیوارهای بلند بین هر زن و مرد و بین هر انسان و سایه اش و به عصری که در آن "مزد گورکن فراتر از جان آدمی ست" و به اینکه این شهر جزئی از "ایران"است یا بلادی به نام"ویران". اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند اینجا شکوفه های گل مریم بی قدرتر ز خار بیابانند اینجا نشسته بر سر هر راهی دیو دروغ و ننگ و ریا کاری در آسمان تیره نمی بینم نوری زصبح روشن بیداری پا نوشت : چندی قبل دوستی در وبلاگش از"امید" نوشت و از پی چند خطی مخاطبانش را طلبید به چالش و واکنش، حال با این اوصاف، نشاط در اين شهر آبستن کدامین مضمون است که از دلش نهال امیدی هم تواند بر کشد و در زندگی مردمانش به بار نشیند؟ پا نوشت : چند خط پایانی متعلق به شهبانوی شعر ایران "فروغ فرخزاد" بزرگ و عزیزست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شب نوشته ها مجموعهای از تک نوشتهها حول موضوعات مختلفی است که طعم تلخ روایت نکردن و نشدنشان گاه گلو را میآزارد و سکون و سکوت در برابرشان چونان آواری سهمگین روح را در هم فرو میریزد.
بی ترس دوزخ و بهشت از زندگی باید نوشت. بنده ی حقیر صمیمانه و مخلصانه به اطلاع می رسانم این وبلاگ از روز اول تاسیس یک قانون اساسی داشته است و دارد و آن هم ادب است. کسانی که عصبانی هستند و نمی توانند مخالفان خود را بدون دادن صفت مخاطب قرار دهند. کسانی که قلمشان با دشنام آشناست. کسانی که راحت به دیگران تهمت می زنند و حرمت مخالف را نمی دارند، با اجازه همه شما در بین کامنت گذاران ما جائی ندارند و کامنت این دوستان بی فوت وقت حذف خواهد شد. و نیز از اینکه تا به امروز شعار آزادی بیان و فروتنی و از این جور چیزها داده ام، صادقانه عذر خواهی می کنم. انسان جایز الخطاست، و من دیگر طرفدار "آزادی بیان به هر قیمت و برای هر کس" نیستم لذا کامنت دوستانی که مروج کهنه پرستی و افراط گرایی و انسان ستیزی و دموکراسی گریزی باشند بدون هیچ دلیل منطقی، و فقط از روی سلیقه ی نگارنده، سانسور خواهد شد. بنابراین خواهش می کنم کلمات و احساسات خود را موقع دادن کامنت کنترل بفرمائید که بامداد ناگزیر به جسارت حذف نشود. امیدوارم هیچ عزیزی از من نرنجد. و امیدوارم صراحتم باعث "نامهربان شدن شما با وبلاگ من" نشود. و باز هم امیدوارم خود را با این کارها از نظرات کارساز و صمیمانه و دلسوزانه ی بی شماری که تا به حال دریافت کرده ام محروم نکرده باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
حضور خلوت انس آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
روز نگاشت اندر حکایات دانشگاهی متروک بدون شرح انتخابات ریاست جمهوری دهم زن امروز The curious case |
|
RSS
|