![]() |
![]() |
|
| سرشارم از تبسم ، لبریزم از ترانه ، پای تو در میان است ، با این همه بهانه |
|
دنیای امروز چیز کثیف و پر ضلالتی است. در گرماگرم رقابت بشری جنگ پیش می تازد. مردم برای همه دوستانشان آرزوهای خوب در سر دارند آنگاه که سایرین در دل دریاها جسدها را می شمارند. آنها می گویند کار یک سیاستمدار بسیار حساس و رفیع است زیرا اوست که تصمیم می گیرد چه کسی باید به استقبال مرگ برود. آنها به راحتی می توانند مردی را به کره ماه بفرستند آن هم وقتی که مردم اینجا روی زمین از امراض کهنه می میرند. زنانی که هر روز در پس روز دیگر کار می کنند تا دخل و خرجشان را جور کنند. کودکان، به هر حال زندگی برای آنان سخت تر می شود در حالی که نمی دانند پدرشان کیست؟ ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
گوشه ای از وضعیت ایرانیان در زمان ورود اعراب
حتی پیش از به تخت نشستن یزدگرد سوم ، هم اعراب یورش به سرزمین های ثروتمند ِ هم مرز با سرزمین بیابانی خویش را آغاز کرده بودند. آنان به سال ۶۳۶ میلادی به استان سوریه از سرزمین های روم شرقی تاختند و اندکی بعد هم با گذشتن از میانرودان ، در قادسیه با سپاه شاهنشاهی ایران رویارو شدند : نبردی سخت چند روزی ادامه یافت و سرانجام عرب ها پیروز شدند و توانستند تیسفون ، پایتخت افسانه ای ساسانیان را تصرف کنند. با دو نبرد سخت دیگر راه آنان به درون فلات ایران گشوده شد و مقاومت شاهنشاهی ساسانیان در هم شکست. یزدگرد چند سالی ، در برابر پیشروی تدریجی سپاه عرب ، از مکانی به مکانی دیگر عقب می نشست و در این میان استان و شهر ها نیز هر یک به تنهایی جنگیدند ، فتح شدند ، باز شورش کردند ، باری دیگر به شدت سرکوب شدند و سرانجام تن به تسلیم دادند. تا زمانی که یزدگرد به سال ۶۵۲ میلادی در مرو ، نقطه ای دور در شمال شرقی ، کشته شد ، عرب ها بر اغلب نقاط ایران دست یافته بودند ; گو این که در نواحی دورتر ، تا آغاز سده هشتم میلادی ، نبرد همچنان ادامه داشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
دشمني با احمدينژاد چه فايدهاي به حالمان دارد؟!. اصلاً شاید بد هم نباشد که دور ديگر رياست جمهور باز هم راي بياورد وچنين گنجي از دست نرود. جان خودتان چنين كيس طنز و مخزناللطائفي را كي و كجا ديگر ميتوانيد سراغ بگيريد؟ ولي از حق نگذريم انصافاً دولت احمدينژاد غير از سوژههاي طنز زمانهي خوبي براي نقد است. به راستي مگر ميشد از هاشمي يا خاتمي به همين راحتي انتقاد كرد؟ اصلاً به نظرم زمان خاتمي يا هاشمي از نظر سوژههاي طنز دوران فترت و دوران بيمزهاي بود! آقا كلي پروژههاي عمراني صوري يا حقيقي اينجا و آنجا در حال ساخته شدن بود و يا خيلي مسائل اداري و كشوري اينقدر طول نميكشيد و ميرفت پي كارش و محلي براي طنز باقي نميگذاشت. در كشورهاي ديگر متين و باتشريفات ظاهر ميشدند و در جامعه بينالملل به هر حال احترام و پرنسيبي داشتند کسی هر روز برای اسرائیل شمشیر رو هوا نمی چرخاند یا نوید نابودی آمریکا را آنهم تا دو سال دیگرنمی داد.دیگر هاله نوری در کار نبود. اما حالا آقاي احمدينژاد فقط انگشتي تكان ميدهد و يك عالم شير و شكر نثار طنز فارسي و كاريكاتور ميكند! اصلاً لب كه ميگشايد قند فراوان از كلامش ميريزد! اما خارج از شوخی در زمان احمدينژاد واقعيت و چهرهي اصلي جامعه و سياست در ايران و مصائب آن بيشتر نمايان شد كه كار تا چه حد از ريشه خراب است. سيگنالهاي «درد» و درد گرفتن به خوديخود چيز بدي نيست و نشانه و هشداري بر اختلال در ارگانيسم است، اگر دردي احساس نشود بايد مشكوك شد. ببينيد براي نمونه همين حجم مطالبات و خواستههاي فعلي مردم خودش نشان دهندهي اين نيست كه در گذشته «هيچ» كاري در مورد آن مطالبات نشده است؟ پس چرا اين همه از احمدينژاد توقع دارند و تظلم ميكنند؟ جدا از برخي سوءمديريتها در اداره كشور، دوران احمدينژاد يك فرصت تاريخي است براي شناسايي و عريان كردن اين دردها و تلاش براي رفع آن در آينده و اين تجربه تاريخي هر چند دردناك است اما تنها خدمت ناخواستهاي است كه از او به نظر ميآيد. شخص احمدينژاد به عنوان يك فرد براي من – من شهروند منتقد مستقل ايراني و غيروابسته به هر عامل داخلي و خارجي - تنها يك نماد است. نماد كودكي ذوقزده از جاذبهي قدرت كه كوهي از خمير مجسمهسازي برايش آوردهاند و نميداند با آن چه كند. نماد مديريتي نامطلوب كه هر چقدر هم صادق و متعهد باشد، هنوز تفاوت «كشورداري» با «شهرداري» را نميداند و نهايت و سقف پستي كه ميبايست ميگرفت در حد يك فرمانداري يا نهايتاً وزير راه يا شهرداري شهري غير از تهران بود اما حالا كه رييسجمهور شده به خاطر سوژههايش براي ما، او را عشق است! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
خندهام ميگيرد وقتي کسانی دچار اين توهم ميشوند كه وبلاگ اينقدر مهم است كه ميتواند نظامي را عوض كند. آخر نوشتن چهار خط در يك وبلاگ بدون عمل به آن در خارج از اين خطوط مجازي چيزي مثل باد هواست. هم آنها كه با پيژامه پشت كامپيوتر نشسته و دچار توهم خودمبارزبيني ميشوند و هم آنها كه فكر ميكنند با تحديد دارند به امنيت ايران كمك ميكنند. اما مضحک تر جایی است که برای وبلاگ نویسانی که مطالب آن ها با معیارها و دیدگاههای رایج درجمهوری اسلامی سازگار نباشند احکام مجازاتی تا سطح اعدام در نظر گرفته شده است ،اگر تا به امروز filter ابزار سرکوب نشر اینترنتی و جامعه مجازی بود از این به بعد باید اعدام را هم جزو مجازات وبلاگ نویسی و سرکوب دانست. در این طرح که روح الله حسینیان از چهره های قضایی- امنیتی و دوست سعید امامی از طراحان اصلی آن به شمار می رود، اگر به تصویب نهایی مجلس برسد برای «تاسيس و داير كردن وبلاگ و سايت مروج فساد و فحشاء و الحاد» اتهام مفسد فی الارض و محاربه در نظر گرفته شده که بنابر قانون مجازات اسلامی مجازات آن اعدام است که با حمایتی که علی لاریجانی از این طرح انجام داد تصویب نهایی آن نیز قطعی به نظر می رسد. در لیست جرایم مربوط به حوزه ی امنیت روانی مواردی چون "راهزني، سرقت مسلحانه، تجاوز به عنف، تشکيل خانه فساد و فحشا و قاچاق انسان به منظور سوء استفاده جنسي، شرارت، آدم ربايي به قصد تجاوز يا اخاذي ،هر فعاليت اينترنتي که مروج فساد باشد" به چشم می خورد. در خبر مورد اشاره ذکر شده "ويژگي بارز آن «اعدام» مجرمان به صورت فوري و بدون بخشش است." اما «نکته ی مهمی که باید به آن پرداخت "هر فعاليت اينترنتي که مروج فساد باشد" است.» - چه فعالیت اینترنتی ای مروج فساد است؟ - به چه انگیزه ای درصدند که مجرمان به صورت فوری و بدون بخشش اعدام شوند؟ - تعریف فساد در ذهن آقایان چیست؟ - آیا کسی که عقاید مخالف خود را در هر حوزه ای در وبلاگش می نویسد مروج فساد است؟ - آیا کسی که در وبلاگش اقدام به مثلا افشاگری می کند امنیت روانی جامعه را مختل کرده؟ - آیا نوشتن مطالبی پیرامون مقوله های حقوق بشری که با ساختارهای مورد قبول آقایان جور نیست مروج فساد است؟ - آیا دفاع از حقوق برابر، آزادی و آزاد اندیشی به معنی تلاش برای ترویج فساد است؟ - آیا مثل همیشه تشخیص خط قرمز امنیت روانی جامعه به عهده ی کسانیست که از مشکلات جامعه بی خبرند؟ - آیا این 20 قانونگذار، بند جرایم اینترنتی را به دلیل اینکه می خواسته اند خود را بروز به تکنولوژی معرفی کنند گنجانده اند؟ به فرض اینکه شما منظورتان از فساد در اینترنت پخش تصاویر مستهجن باشد. آیا صرف اینکه به طور مثال یک بیمار جنسی تصاویری را بدون تعقل بر اینترنت گذاشته است، عوض درمان مساله باید آن شخص را اعدام کرد؟ پس باید نگران بود که انتقاد از تصمیمگیریها در ایران، تشویش اذهان عمومی باشد،که تا چندی دیگر انتقاد از سخنان نورانی مقامهای ایران نیز میتواند گسترش الحاد تلقی شود. و امروز فرداست که گشت ارشاد به رنگ آمیزی وب نوشت شما هم گیر بدهد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
زن هایی که سینههایشان را بریده اند و حفرههایی خالی به جای سینه از زیر لباسهایشان پیداست، پشت ویترین مغازهها ایستادهاند. پس از هشدار مجلس هفتم و ائمه جماعات شهرهایی چون تهران، مشهد و قم، نسبت به خطرات اخلاقي و اجتماعي فروشگاههاي لباس زير زنان و ظاهر مانکن های لباس، نیروی انتظامی برای جلوگیری از آن چه «رواج روسپیگری به وسیله مانکنها» خوانده میشد بخش نامهای به شورای اصناف ابلاغ کرد که بر اساس آن باید شیوه استفاده از مانکنها تغییر پیدا میکرد و اصلاح می شد. گویا تنها برای فروش «مانتو» میتوان از مانکن استفاده کرد که البته باید برجستگی سینه مانکنها را برید. بسیاری از مانکنهای مانتو سر ندارند و در صورتی هم که سر داشته باشند سرو صورت آنها نباید کامل باشد و در این صورت هم مانند مانکنهای مانتو فروشیهای ميدان هفت تیر، حتما باید روسری داشته باشند. مانکنهای زن نباید صورت کامل داشته باشند و فقط نیمی از سرشان ساخته می شود. آنها به هیچ وجه نباید آرایش داشته باشند و ترکیب لب، چشم، ابرو و بینی شان به هیچ وجه نباید معلوم باشد یا به گونهای طراحی شود که بتوان آن را تشخیص داد. حال این گونه اقدامات بر چه اساس تئوریک و عقلانی انجام میشوند ،پیدا کنید پرتغال فروش را. قوانین جاری در ام القری اسلام از فقه شیعی، قرآن و احادیث به جای مانده از صدر اسلام شکل گرفته است، حال شاید خوانشی تازه و متفاوت از جانب علما از همان منابع بریدن سینه مانکن های پلاستیکی در ویترین مغازها را مجاز که نه واجب شمرده است. تفسیری که شاید به تناسب جهت وزش باد در آینده باز هم دچار دگرگونی بنیادی گردد. به کجا می رویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.............................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
چهره احمد باطبی برای بسیاری از هواداران جنبش دانشجویی یادآور شکست یک حرکت است. احمد باطبی پس از آشوب های دانشجویی تیر ماه 1378 که در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی روی داد ،در زمانیکه دانشجوي رشته تئاتر بود دستگير و بازداشت شد. این ناآرامی های دانشجویی در پی بسته شدن روزنامه اصلاح طلب سلام که اولین بار نقش وزارت اطلاعات در قتل تعدادی از روشنفکران و مخالفان سیاسی را فاش کرد آغاز شد. درگیری های دانشجویان با نیروهای امنیتی و گروه های فشار به شش روز نا آرامی و بازداشت بیش از هزار دانشجو انجامید. چاپ عکس احمد باطبی با یک پیراهن خونین در دست بر روی جلد هفته نامه اکونومیست، پس از دستگیری ابتدا اعدام و سپس 15 سال زندان در برای او پی داشت. در جریان محاکمه از آن عکس به عنوان مدرکی دایر بر اینکه به اعتبار جمهوری اسلامی لطمه وارد کرده، استفاده شد. پس از دیدارفرستاده ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد با احمد باطبی، او به حدی تحت آزار و شکنجه جسمی و روحی قرار گرفته بود که به اذعان پزشک زندان می بایست برای درمان صدماتی که به پرده گوش، چشم چپ و پشت او وارد شده بود، مدتی را برای درمان خارج از زندان می گذراند، که با مخالفت قوه قضائیه مواجه شد. وی شش ماه بعد در حالیکه بر اثر شکنجه در زندان بخش راست مغزش متورم شده بود با سیصد میلیون تومان وثیقه برای 48 ساعت به مرخصی آمد وبه بیمارستان منتقل شد. اما از آن روز به بعد دیگر نیازی نبود تا پدرش هر یکشنبه مسافتی سه ساعت و نیمه را می پيمايد تا تنها به مدت پانزده دقیقه به ملاقات پسری بنشیند که او را "مهره ای در دست مقام های سیاسی ایران" توصیف کرده بود. احمد باطبی با حمايت حزب دموکرات کردستان از کشور خارج و دراربيل تقاضاي مهاجرت به آمريکا راکرد که پذيرفته شد و او اينک نه به عنوان پناهنده بلکه به عنوان مهاجر وارد ايالات متحده شده است. او اعلام کرد که از اين پس سخنگوي برون مرزي مجموعه فعالان حقوق بشر ايران خواهد بود.
اواز شکنجه های زندان اینگونه یاد میکند :توان ادم ها در برابر شکنجه متفاوت است؛ برخي شکنجه فيزيکي را بهتر تحمل مي کنند که در آن صورت شکنجه هاي رواني به کار مي افتد. شکنجه رواني ممکن است شکنجه شده را به سرحد مرگ برساند. مورد شکنجه هاي فيزيکي از کابل و کتک میتوان نام برد و در توضيح انواع شکنجه رواني به ماهها نگاهداشتن زنداني در سلول بسته، بي خبر و یا دادن اطلاعات غيرواقعي اشاره کرد که به او سخت تر از شکنجه فيزيکي است. باطبي به عنوان مثال از دادن خبر مرگ مادر و عزيران گفت که براي زنداني اي که ماه ها و گاهي سال ها از تماس محروم مانده واقعي جلوه مي کند چه رسد که زنداني صداي مادر خود را هم پشت در سلول بشنود. او در مورد ناآرامی های 18 تیر گفته است که هجده تير براي اعتراض به ضايع شدن حقوق دانشجويان بود، آن ها در حالي که داشتند به مدني ترين شکل نسبت به وقايع کشور، يعني تعطيل تنها روزنامه منقد اعتراض مي کردند مورد جرح و ضرب لباس شخصي ها و ماموران شناخته شده حکومت قرار گرفتند. کشته دادند و صداي خود را بلند کردند. حکومت به صورتي از آنان خواست براي جلوگيري از استفاده دشمن به تظاهرات، که داشت همه گير مي شد پايان دهند و مطمئن باشند که مسببان حادثه مجازات خواهند شد. اما مانند هميشه اتفاقي که افتاد اين بود که بعد از بازگشت دانشجويان به کوي، من و ديگران دستگير شديم و عاملان و مسببان ازاد گشتند و فقط سربازي به اتهام دزديدن ماشين ريش تراشي محکوم به حبس سد. اين يعني دست انداختن جنبش دانشجوئي ايران. يعني دست انداختن فعال ترين بخش جامعه. به گفته باطبي از صدها دانشجويئ که در حوادث هجده تير دستگير شدند تنها بهروز جاويد تهراني زنداني است و احمد لهراسبي آخرين دانشجوئي بود که چندي پيش آزاد شد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
دژاوو
جارچي بانگ برداشت: السلطان بن سلطان بن سلطان و الخاقان بن خاقان بن خاقان وارد ميشود. تعظيم نموديم. سلطان وارد شد. روبروي ما ايستاد و دستي به سبيل چرب همايونياش كشيد. غضب از چشمانش ميباريد. فرمود: - ميرزا از شما توقع نميرفت در ديون خود تعلل نماييد. اين اهمال مورد عفو نيست. خاصه كه چند كرت ديگر چنين كرديد. پسر كوچكم پايم را گرفته بود و ميلرزيد. گفتم: - فدايت شوم ناخوشاحوالي پيش آمده بود. عفو بفرماييد. امان دهيد جور مينماييم. سلطان صدايش را بالا برد: - چه عفوي مردك؟ ديوانخانه بي حساب كتاب نيست. ميدهيم جل و پلاستان را در شوارع بريزند. و اندك اندك سرخ شده و صدايش را بالا برد. هيولا شده بود. ديوي سرخ چهره و غضبناك با چشماني پر از شرارهي غضب و دندانهاي خونين. ليچار ميگفت. تحقير ميكرد. بعد با دست گوشتالويش به تخت سينهمان كوبيد كه افتاديم. پسرم نيز افتاد و گريه كرد. از گريهاش آتش گرفتم. از جا بلند شدم و داد زدم: - خب مرتيكه فقط سه روز كرايهت عقب افتاده. خون ما رو مكيدي قرمساق! بعد با سر كوبيدم توي دماغش. كوچه به هم ريخت. با سلطان دست به يقه شديم. بقيه همسايهها و اجارهنشينها آمدند به ميانجيگري. سلطان با دماغ شكسته و خوني نعره ميكشيد و فحش ميداد. اين بود جريان ما جناب سروان |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
خسرو شكيبايی ساعت ۴ بامداد امروز (جمعه، 28 تير) در سن 64سالگي بر اثر سكتهي قلبي، در بیمارستان پرسیان،درگذشت. وی از مدتی پیش به دلیل ابتلا به بیماری مزمن دیابت در وضعیت جسمی مساعدی به سر نمیبرد.
خسرو شکیبایی بازیگر معروف سینمای ایران است. او در سال ۱۳۲۳ در تهران بدنیا آمد. تحصیلاتش را در رشته بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد. با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، ۱۳۶۱) به سینما آمد. و تا سال ۱۳۶۸ در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، ۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازیش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت. خسرو شکیبایی از سال ۱۳۶۸ به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی او در دو فضای کاملاً متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، ۱۳۷۳) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، ۱۳۸۰). خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد. او آخرین جایزهاش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد. پس از گذشت نزدیک به ۲۲ سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار عزتالله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: «حکم» (۱۳۸۳) خسرو شکیبایی علاوه بر هنرنمائی درنقش آفرینی در سینما و تئاتر، برخی از شعرهایی سهراب سپهری و چند دکلمهً دیگر را به صورت دکلمه خوانی, خوانده اند.
رضا كيانيان در نامهاي خطاب به خسرو شكيبايي نوشته است: سلام خسرو جان بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي! دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست. فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي! يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود. آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نميدونستيم داري ميري. نميدونم خودت ميدونستي يا نه. ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب. ما از كجا بايد ميفهميديم كه اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم. ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي. من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم. بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم. يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو ميگرفتي. كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما. ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست. هر قلهاي رو كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندتر هست. من هرچي ميدوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اونور. نميدونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه... خسرو شكيبايي كه خاطره بازياش را در فيلمهاي «كاغذ بيخط»، «يكبار براي هميشه» و مجموعههاي تلويزيوني «مدرس»، «روزي روزگاري» و «خانهي سبز» از ياد نبردهايم، كمتر اهل گفتوگو و مصاحبه بود و با بيان صميمانهاش از خبرنگاران ميخواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگير هم نشوند از حوادث قابل توجه در تشعیع پیکر زنده یاد خسرو شکیبایی اینکه محمد حسین صفار هرندی وقتی در جایگاه قرار گرفت تا پیام محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور را ابلاغ کند که اعلام نام رئیس جمهور با هو کردن گروهی از مردم روبرو شد.
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بامداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شب نوشته ها مجموعهای از تک نوشتهها حول موضوعات مختلفی است که طعم تلخ روایت نکردن و نشدنشان گاه گلو را میآزارد و سکون و سکوت در برابرشان چونان آواری سهمگین روح را در هم فرو میریزد.
بی ترس دوزخ و بهشت از زندگی باید نوشت. بنده ی حقیر صمیمانه و مخلصانه به اطلاع می رساند این وبلاگ از روز اول تاسیس یک قانون اساسی داشته است و دارد و آن هم ادب است. کسانی که عصبانی هستند و نمی توانند مخالفان خود را بدون دادن صفت مخاطب قرار دهند. کسانی که قلمشان با دشنام آشناست. کسانی که راحت به دیگران تهمت می زنند و حرمت مخالف را نمی دارند، با اجازه همه شما در بین کامنت گذاران ما جائی ندارند و کامنت این دوستان بی فوت وقت حذف خواهد شد. و نیز از اینکه تا به امروز شعار آزادی بیان و فروتنی و از این جور چیزها داده ام، صادقانه عذر خواهی می کنم. انسان جایز الخطاست، و من دیگر طرفدار "آزادی بیان به هر قیمت و برای هر کس" نیستم لذا کامنت دوستانی که مروج کهنه پرستی و افراط گرایی و انسان ستیزی و دموکراسی گریزی باشند بدون هیچ دلیل منطقی، و فقط از روی سلیقه ی نگارنده، سانسور خواهد شد. بنابراین خواهش می کنم کلمات و احساسات خود را موقع دادن کامنت کنترل بفرمائید که بامداد ناگزیر به جسارت حذف نشود. امیدوارم هیچ عزیزی از من نرنجد. و امیدوارم صراحتم باعث "نامهربان شدن شما با وبلاگ من" نشود. و باز هم امیدوارم خود را با این کارها از نظرات کارساز و صمیمانه و دلسوزانه ی بی شماری که تا به حال دریافت کرده ام محروم نکرده باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
حضور خلوت انس آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
روز نگاشت اندر حکایات دانشگاهی متروک بدون شرح انتخابات ریاست جمهوری دهم زن امروز The curious case |
|
RSS
|